مورچه و جوجه
يادم نيست كجا خوندم: “جوجه” اي بود “مورچه” اي داشت،… گمونم مورچه اش رو كمي دوست ميداشت….
جوجه قرار بود دوست تنهايي هاي مورچه كوچيك باشه. مورچه چيزي نداشت كه تقديم جوجه كنه.
جوجه فكر مي كرد مورچه عاشق اونه، بهش گفت مورچه عاشق نشو. مورچه گفت عاشق نيستم. نيازم “عشق ورزيدنه”. اگه كسي رو دوست نداشته باشم مي ميرم. و جوجه نفهميد كه منظور مورچه از عشق ورزيدن و عاشق نشدن چيه.
يه روز مورچه تنها دونه اي كه تو لونه داشت براي جوجه برد. اما جوجه جاي دونه، مورچه رو بلعيد.
روي سنگ قبر مورچه نوشتند: ” مورچه اي بود، جوجه اي داشت،…”.
راستي كسي ميدونه چرا جوجه مورچه كوچيك رو بلعيد

