داستانی ديگر

December 10, 2005

مگه نه؟

دسته بندی موضوعی اين نوشته در: پند, نشانی

در نظر من اين زيباترين و حزن‌انگيزترين منظره‌ی عالم است. اين همان منظره‌ی دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».

آن قدر به دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد اگر روزی تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا افتاد حتما آن را خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌ای توقف کنيد. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايی بود، اگر وقتی ازش سوالی کرديد جوابی نداد، لابد حدس می‌زنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته.

December 4, 2005

نجار

دسته بندی موضوعی اين نوشته در: پند, نشانی

نجار پیری بود که میخواست باز نشسته شود .او به کا فرمایش گقت که میخواهد ساختن خانه را رها کند واز زندگیش بی دغدغه در کنار همسر وخانواده اش لذت ببرد.
کار فرما از این که دید کارگر خوبش میخواهد کار را ترک کند ناراحت شد او از نجار پیر خواست که به عنوان اخرین کار تنها یک خانه ی دیگر بسازد .نجار پیر قبول کرد اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست .او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد وبا بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید کار فرما برای وارسی خانه امد .او کلید خانه را به نجار داد وگفت:« این خانه متعلق به توست . این هدیه ای است از طرف من برای تو.»
نجار یکه خورد.مایه ی تاسف بود! اگر میدانست که خانه ای برای خودش میسازد حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام میداد… .






















Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here